تو که نیستی ... 


خورشید تاریکی می پراکند،

ماه نور ها را می بلعد،

لامپ ها حتی درس نورپراکنی را فراموش کرده اند،

سیاهی می شود رنگ زمین و زمان، شب و روز، کوه و دشت و دریا،

همۀ داشته هایم نداری میشود،

همۀ هستم نیست میشود،

 

اما ...

 

تو که باشی،

دیگر نیازی به خورشید و ماه و نور و شب و روز و زمین و زمان و شب و روز و کوه و دشت و دریا و داشته و دارایی و هست و نیست، نیست،

تو هستی،

و همین مرا کفایت میکند .

 

پ.ن : حیف که با نادانی هایم، تو را از خودم گرفته ام .