یعنی خدا دایی شدن رو نصیب گرگ بیابون نکنه ایشالا ...


هنوز چهل و هشت ساعت نمیشه از خونه اومدم بیرون برای زیارتِ نورِ ایران، حضرت علی ابن موسی الرضا علیه السلام، ولی دلم به طرز وحشتناکی و خطرناکی! برای تازه رسیدۀ خونمون تنگ شده.

امروز به دوستم گفتم آخه اگه آدم دلش برا دوستی، فامیلی کسی تنگ بشه، خب یه زنگ میزنه با طرف حرف میزنه دلش وا میشه. ولی این تازه رسیدۀ ما آخه حتی جیغ و داد درست و حسابی هم نداره که از پشت تلفن بشنوم!

خلاصه اینکه ی وجب و نصفی بچه، دو متر آدم رو از کار و زندگی انداخته ...

 

 

پ . ن : چه کنم ؟؟