باور نداشتم ، هیچگاه ، که روزی اینگونه بمیرم ...


آنچنان که دیگر دلی برای تنگ شدن و روحی برای جریحه دار شدن نمانده.

به دلم می نگرم، اما نه، به جای خالی اش می نگرم. به جایی که روزی دلی بود گرم و صمیمی، پر از محبت، سرشار از زندگی، هفت رنگ و پرنشاط

اما اکنون تنها حسی که برایم مانده، حسرت روزهای گذشته است، روزهایی که سرم را بر شانه ای می گذاشتم و های های گریه می کردم. این روزها اشک تا پس چشمانم می آید اما ...

جسمم انگار نظاره می کند روحم را، که در تابوتی بر سرِ دستانی ناشناس و زبانهایی  لبیک گو،سوی گور می رود. و نزدیک که جسمم قالب تهی کند از ترس این نمایش هولناک و وهم آور.

و زندگی برایم خانۀ گور شده. لمس می کنم کرم و موریانه هایی را که به جانم افتاده، می خورندم. حس می کنم زالوهایی که خونم را می مکند. و می بینم در برابر آیینه، آب شدن گوشت و پوسیدن استخوان هایم را. و حس میکنم سنگینی خروارِ خاک را.

 

همانا ما از خداییم و همانا سوی او برمیگردیم.

 

پ . ن : چند خطی ادامه داشت مطلب، پاک شد ....