برزخی شده است زندگی، بی کران و بی انتها ...


نه راه مفری مانده و نه توان پیش رفتن.

دم به دم آرزوی تغییری، معجزه ای، اتفاقی.

و حرارت این برزخ انگار قطره قطره شیرۀ جانم را به هوا می فرستد.

دارد نابودم می کند، این بودنم.

با فرشته عذاب هم خانه شده ام و دمخور، 

و اینگونه وجودم ذره ذره فدایی این عذابِ روزمره می شود.

و من هیچ نمی گویم.

چرا که اول از همه زبانم را قفل زده اند.

...