دنبال تو می گردم،


اما انگار فقط دور خودم می چرخم،

و به تنها چیزی که نمیرسم، تویی ...

.

تو هستی،

من هم هستم،

و مشکل همینجاست ...

هنگامی که تو هستی، من باید نیست شوم، نابود شوم، عدم شوم ...

اما چگونه عدم شوم، با روحی چنین خسته و جسمی چنان سرگردان ؟

     چگونه عدم شوم، با ذهنی چنین آشفته و دلی چنان پریشان ؟

     چگونه عدم شوم، با امیدی چنین بر باد رفته و آرزویی چنان دوردست ؟

     چگونه عدم شوم، با آینده ای چنان دور از دست و گذشته ای چنان نابود شده ؟

و من توانایی عدم شدن ندارم،

پس تو بیا و مرا از این بودٍ نابود رهایی بده ...

بیا که دلتنگ توام، و محتاجت ...

 

پ.ن : بد دردىست ناامیدی، دردی بی علاج ...