خسته ام از این زندگی؛


خسته ام از تمام دروغ ها، تزویرها و دورویی ها، خودبزرگ بینی ها و خود دیندار پنداری ها...

خسته ام از زندگی ای که تو در آن نیستی،

بی وفایی کرده ای،

رفته ای و من را گذاشته ای، تنها، در دنیایی که نه مالش را می خواهم و نه مردمش را،

از تمامِ این دنیای بزرگ، رسیدن به تو را می خواهم؛ به هر قیمتی که تو بخواهی؛

حتی مرگ، و حتی سخت تر از مرگ ...

فقط من را ببر، با خودت، هر جایی غیر از این جا، 

جایی که این مردم نباشند،

جایی که جنسِ دردها، اینگونه نباشد، پست و بی مایه ...

جایی که تزویر، دورویی و خیانت را، حداقل از دشمنی با نامِ دوست، نبینیم ...

جایی که بتوان تنفس کردنِ هوایش را زندگی نامید ...

جایی که در آن هر دوپایی را انسان نگویند ...

جایی که فقط من باشم و تو؛ حتی اگر زیر خاک باشد ...

به خدا قسم اگر بدانی حجمِ دردهایم را؛

به خدا قسم اگر درک کنی شدتِ خستگی ام را؛

به خدا قسم اگر بفهمی اندازۀ نیازم را، به تو؛

.

اگر درک می کردی ام ؛

اگر می فهمیدی ام؛

اگر ...

اگر ...

اگر ...

اگر ...

هیچگاه ترکم نمی کردی و به حال خود رها نمی گذاشتی ام ...

.

کم کم انگار دارم از تو هم ناامید می شوم؛

تو، تنها بازمانده برای من،

تو هم تنها دردی شده ای، افزون بر دردهای دیگرم؛

شاید باید تو را نیز به فراموشی بسپارم ...

.

من مانده ام، و من، و من، و من ؛

تنهای تنهای تنها ...

گاهی فکر میکنم باید تنها بروم،

بروم؛ تنها  ...

 

پ.ن : بازهم مزخرفاتی پراکنده که از روحی سرگردان کنده شده، به دامنِ کاغذ پناهنده شده اند ...