خداحافظ بستر من خسته

خداحافظ ای نماز نشسته


خداحافظ بابای خوبم،

نه اینکه فکر کنم رفته ای و دیگر نیستی؛ نه ...

اما دیگر گوشم برای شنیدن صدایت کر شده ...

چشمم برای دیدن روی ماهت کور شده است ...

در و دیوار خانه دلتنگت شده اند، دلتنگ یا حسین و یا زهرا گفتنت؛ دلتنگ یاابالفضل و یا علی گفتنت ...

چند روزیست دیگر نگران زمین خوردنت نیستم، می دانم که تو دیگر زمین نمیخوری ...

می دانم که دیگر درد نمی کشی ...

تو به راحتی رسیده ای، پس از سی سال ...

سی سال زمین گیر بودن،

سی سال درد کشیدن در سکوت،

سی سال رنج، عذاب و سختی،

                                سختی ای که همیشه به آن خندیدی و با دل و جان پذیرفتی ...

اما من، اما برادرها و خواهر من، اما مادر من؛

     سختی ها تازه شروع شده اند ...

بی تو بودن ها،

یتیمی و حسرت،

یادآوری خاطراتِ تو،

نمی دانم درد هایی که تو سی سال تحمل کردی سخت تر بود،

           یا درد هایی که من باید تا اخر عمر تحمل کنم، دردهای نبودنت ...

تو راه و روش معامله را بلد بودی؛

           بارها به من گفتی که با خدا معامله کرده ای و

                                                                     می پسندی آنچه جانان پسندد ...

اما من؛ نمی دانم چه باید بکنم ...

تحمل را سالها در تو دیدم، فکر می کردم از تو یاد هم گرفته ام،

اما تازه فهمیدم که صبر آموختنی نیست، موهبتی ست که باید عطا کنند ...

و من کجا و عطای یار کجا ...

.

.

.

بازهم، مثل روز جانباز، خواستم برای تو بنویسم، اما نشد که نشد که نشد؛

.

خداحافظ بابای عزیز و خوبم، خداحافظ ...

 

 

پ.ن : داغ، بر سینه ام سنگین شده است، بسیار سنگین تر از تحملِ من ...