دلتنگی هایم به وسعت تمام دنیا شده اند ...


دنیایی که همه اش در یک اتاق ده متری خلاصه شده بود؛

با در و دیواری دردکشیده از شدت ضرباتِ سر و دست و پای مردی که هیچگاه نشناختمش...

دلتنگ شده ام برای روزهایی که از بیرون خانه می آمدم،

میرفتم اتاق بابام برای سلام و احوالپرسی، از بیرون خبر می گرفت، از درس و دانشگاهم، از وضع شهر، از اخبار ...

امشب وقتی یک ساعتی دیرتر از ساعتی که باید، رسیدم خونه رفتم اتاق بابام تا خسته نباشی ای بهم بگه و علت دیر کردنم رو بپرسه،

ولی نبود؛

نه که نبود، نه، من کر و لال شده ام برای دیدن و شنیدنِ بابام ...

امروز از خونۀ همسایه صدای چکش می آمد،

تا چند روز پیش، هر وقت چنین صدایی می آمد، با چنان هولی می پریدم سمت اتاق بابا، که حتی اگه بابا مشکلی نداشت باز هم سرم چند ساعتی درد می کرد ...

دلم تنگ شده برای صدای بابام؛

برای قدم هایی که هرکدام چند دقیقه طول می کشید؛

برای لرزشی که همیشه در تمام بدنش بود، چنان که حتی یک لیوان آب را ،اگر میتوانست، با سختی و مشقت می نوشید؛

لرزشی که در بین فرزندانش، تنها برای من به ارث گذاشت، اما بسیار کمتر و خفیف تر ...

دلم تنگ شده برای وقتی که من رو "وزیر" صدا میزد، و میفهمیدم که می خواهد رازی را به من بگوید؛

راز دارِ بابام بودم ...

آخ که طاقتم بد جوری طاق شده،

و چقدر سخته که مجبور باشی در ظاهر مرد باشی و قوی؛

و مثلا کنار آمده باشی، با نبودنِ پدری که ...

پدری که اگه بخوام ازش تعریف کنم، این مطلب تمام نمی شود ...

آه ...

آآآه ...

.

پ . ن : هنوز باور نکرده ام رفتنت را؛ انگار می کنم سفری رفته ای و باز خواهی گشت ...