این ماه صفر هم تمام شد ...


امسال سنگینی و نحوستِ این ماه را با عمق وجودم درک کردم.

از روز اولش تا همین امروز ...

اما انگار الان غصه رفتنش را میخورم؛

انگار با رفتنش بارِ غمِ خانه سنگین تر می شود ...

انگار در این ماه، تقویم، روزها و حتی ساعت ها، بخشی از بارِ غم را به دوش می کشند ...

اکنون ربیع الاول در آستانۀ خانه است، ماهی که می آید تا با عطر و فضای بهاری خود، حال و هوا را عوض کند.

اما درِ این خانه به رویش بسته است؛

و این، تنها شدن و غم انگیز تر شدنِ این خانه است ...

خانه ای که مردی ندارد تا ستونش باشد ...

خانه ای که پدری ندارد تا دلگرمی و دلخوشیِ فرزندانش باشد ...

خانه ای که همسری ندارد تا پشتوانه و آرامشِ همسرش باشد ...

خانه ای که با رفتنِ یکی از اهالیِ آن، انگار همۀ ساکنینش به وادیِ مرگ قدم نهاده اند ...

و دیگر ماه صفری هم ندارد تا کمکی باشد برای تحمل این غم ...

انگار دوست داشتم ربیع، چند روزی صبر می کرد ............

.

پ . ن : همیشه نوشته هایم نیمه کاره اند و بی معنی؛ اما برای خودم آرامش بخش ...