امروز تولد چهل و هشت سالگی بابام بود.


جشن تولد بابا رو توی بهشت زهرا سلام ا..ّ. علیها گرفتیم؛

برا بابا کیک بردیم با شمع هایی که سنش رو نشون می داد ...

کیک تولد رو خیلی دوست داشت و البته شمع های روی کیک هم براش مهم بودن!

امروز دلم خیلی شکست؛

بابا دیگه از این به بعد بیست و پنج آذر هر سال، اونجا با دوستهاش تولدش رو جشن می گیره ولی ما، اینجا ...

چقدر بابا جشن تولد رو دوست داشت،

همیشه تولد همه رو حداقل تلفنی بهشون تبریک می گفت، حتی دوست هایی که خودشون هم تاریخ تولدشون رو یادشون رفته بود ...

همیشه دوست داشت که برای تولد ها جشن بگیریم؛ حتی تولدِ پدربزرگِ هشتاد ساله ام ...

آه آه آه آه آه ...

انگار آه کشیدن، چیزی از سوز دلم کم نمی کند...

آه که این روزها، زندگی چقدر سخت شده، بدون بابا، مجبوری وانمود کنی آرام است، آتشفشانی که از درون ذوبت می کند ...

باید وانمود کنی کنار آمده ای، با نبودنِ بابایی که هنوز فکر میکنی مسافرت رفته و خواهد آمد ...

.

.

.

پ.ن : نزدیک تر از قبل شده ام به مرزِ جنون ......