2 خرداد سال 61 بود و او هفده سال و چهار ماه داشت.


چند روز بود که بی وقفه می جنگیدند. آسمان رو به تاریکی میرفت و آنها در مقابل یک گردان تانک کاری از پیش نمی بردند. تصمیم بر عقب نشینی موقت از مقابل گردان تانک شد. جزء آخرین نفراتی بود که عقب می آمد. در حالی که با سرعت تمام حرکت می کرد، احساس کرد لولۀ یکی از تانکها به دنبال اوست. تا به خودش بجنبد، تانک شلیک کرده بود. فاصله کم بود و شلیک مستقیم تانک باعث شد شوکه شود و نتواند از جایش تکان بخورد. گلولۀ تانک چند متر بیشتر با او فاصله نداشت، اما قسمت او چیز دیگری بود. گلوله، بدون دلیل، میان آسمان و زمین منفجر شد. موج انفجار بلندش کرد و چند متر آنسوتر او را بر زمین کوبید. بعد از چند لحظه که به خود آمد، بلند شد و باز با تمام سرعت شروع به دویدن کرد بی آنکه بداند آزمونی سخت و به طولِ زندگی را در آغوش گرفته است.

.

.

.

نمی توانست راه برود. هرچند قدم که میرفت، زمین میخورد. اما توان دور ماندن از سرزمین نور را نداشت. به دوکوهه رفت. فرمانده گردان اجازه حضورش در میان نیروهای عملیاتی را نمی داد. نمی خواست به این راحتی از تک و تا بیفتد. سراغ حاج همت رفت. حاج همت هم همان حرف فرمانده گردان را می زد اما او قبول نمی کرد. حاج همت او را به میدان صبحگاه آورد و شرطی برایش گذاشت:

- اگه دو دور میدون صبحگاه رو دویدی، می تونی بری تو نیروهای عملیاتی.

خوشحال شد. شروع به دویدن کرد. چند قدم بیشتر نرفته بود که محکم به زمین خورد. بلند شد و ادامه داد. دوباره زمین خورد. هنوز نیمی از میدان را ندویده و بارها به زمین خورده بود. حاج همت سراغش آمد. از زمین بلندش کرد. نای نفس کشیدن نداشت. قانع شده بود. رفت تا در واحد تبلیغات، دینش را به دین و سرزمینش ادا کند.

.

.

.

سال 65 بود. زمزمه های پنجمین کربلا بین نیروها پیچیده بود. در اتاقش، در دوکوهه، مشغول فعالیت و آماده شدن برای عملیات بود که زوزه جنگنده های دشمن نزدیک شد. تا به خودش بجنبد، راکتی پشت اتاقش منفجر شد و او را به طرف دیگر اتاق پرت کرد. کمد آهنی از شدت برخورد او، مچاله شد. این بار دیگر نتوانست بلند شود.

.

.

.

هر سال، این روزها و این ساعت ها، حال دگرگونی داشت. منقلب بود. در خود فرو می رفت. به خود یادآوری می کرد عهدی را که با جانان بسته بود، در هفده سالگی، سی سال پیش...

مراعهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم     هوادارن کویش را چو جان خویشتن دارم

.

.

.

از هفده سالگی، راه رفتن روز به روز برایش سخت تر شد. پس از سال 65، کلاه کاسکت در بسیاری از رفت و آمد ها محافظ سرش بود. پس از مدتی دیگر توان نداشت. هر روز درد و رنج و سختی اش بیشتر شد، اما همیشه خندید.

یک بار در مصاحبه ای گفت : "هیچگاه در هنگام تشنج یا حملۀ عصبی گریه، اخم یا شکایت نمی کنم و به جای آن می خندم. زن و سه فرزند خردسالم به اندازه کافی با دیدن حالم اذیت می شوند، و من نمی خواهم چهره عبوسم آنها را بیشتر بیازارد."

.

.

.

زندگی اش سخت بود.

                                   زندگی با او سخت بود.

                                                                      زندگی با او شیرین بود.

زندگی بدون او سخت ترین است.

                                                   زندگی بدون او سرشار از دلتنگی است.

زندگی بدون او تلخ است.

                                       زندگی بدون او طاقت فرسا و آزار دهنده است.

زندگی بدون او بغضی همیشگی است.

خانه بدون او انگار چیزی کم دارد؛

                                           نگرانی های همیشگی برای حالش

هنگامیکه صدای کوبیده شدن سرش به دیوار می آمد.

هنگامیکه تشنج میکرد و بیهوش می شد.

هنگامیکه پرت میشد، حتی اگر روی زمین نشسته بود.

هنگامیکه در اوج درد و حتی خونریزی، می خندید و خدایش را شکر می کرد.

هنگامیکه خسته میشد و خدا را قسم می داد برای رسیدن به دوستانِ شهیدش.

هنگامیکه تلویزیون صحنه هایی از آزادسازی خرمشهر نشان میداد، و او با گریه ای جانکاه حسرت جا ماندنش را می کشید.

.

.

.

دلم برایش تنگ است.

حالا که دیگر نیست تا روزش را تبریک بگویم.

دلم برای بوسیدنش تنگ است.

دلم برای بوسه هایش تنگ است.

اتاق خالی اش انگار هر روز روی سرم آوار می شود.

جای خالی اش انگار هر روز موریانه وار وجودم را می خورد.

                                                                      و من به سردی خاک، کافر شده ام

.....

آه که حرف هایم برای تو تمامی ندارد؛

روزت مبارک

....