امروز صبح اولین سحری امسال رو خوردیم؛ طبقه بالا.


یاد بابا افتادم...

پارسال دو سه روز که از ماه مبارک گذشت، بهمون گفت شماها زحمتتون میشه وسایل افطار و سحر رو هرروز میارین پایین و دوباره میبرین بالا؛ حلالم کنید. ما هم طبق معمول با شوخی و خنده بحث رو عوض کردیم. اما از فردا صبحش، بابا هر روز سحر و افطار میومد بالا. باهر دردسر و سختی ای که بود. هرچی هم گفتیم پدرجان، بیخیال، ما سختمون نیست، بذارین ما بیایم پایین، نشد که نشد. تا آخر ماه هر روز بدون استثنا بابا اومد بالا. اونهم روزهای تابستون که بابا شانزده هفده ساعت دارو نمیخورد و حالش اصلا خوب نبود ....

آخ که جات چقدر سر سفره افطار و سحر خالیه ...

آخ که ماه رمضون آخر چقدر خوشحالمون کردی با این کارت ...

همه آخرین های بابا، یه چیز خاص داشت؛ آخرین رمضون، آخرین شب قدر، آخرین هفته، آخرین زیارت آل یاسین، آخرین مهمونی، آخرین روزه .....

این روزها انگار بیشتر از قبل جات خالیه ...

صدای قرآن خوندنت دیگه توی خونه نیست ...

صدای دعا و مناجات و گریه هات دیگه توی خونه نیست ...

دلم حتی برای صدای نفس نفس زدن خستگیت بعد از یک ساعت تلاش برای اومدن به طبقه بالا تنگ شده ...

برای توصیه های پزشکی مخصوص رمضونت ...

.

.

.

.

.

پ . ن : دلم مدتهاست بغضی بزرگتر از وجودم را تحمل میکند اما جایی برای خالی شدن ندارد .....

پ . ن : پرت و پلا و پراکنده نویسی زاییده دلی سرریز و مغذی ته کشیده است ...