چندی است زمانه بیرحم شده 


بیرحم تر از آنچه تصور می کردم

.

انگار دنیا چشم به اندک دارایی من دوخته است.

هفت ماه و اندی پیش پدرم را از من گرفت؛ در عین ناباوری؛ بسیار ناگهانی؛ با وحشت و غم و دردی بی حساب ...

هنوز رفتنش را باور نکرده ام. هنوز به عکسش که نگاه می کنم انگار منتظرم که صدایم کند تا جوابش را بدهم.

انگار منتظرم دستان لرزانش را جلو بیاورد تا پنجه در پنجه شویم و قدم به قدم، آهسته آهسته راه برویم.

انگار منتظرم تا صبح شود و لبخند دلنشینش را نثارم کند و برایم روزی موفق و با خدا آرزو کند.

انگار هنوز منتظرم، منتظر تمام خوبی هایش، حتی منتظر بازگشت و بودنش ...

.

و اکنون نیز یکی دیگر از بهترین هایم را از من گرفته است؛

باز هم در عین ناباوری و بسیار ناگهانی؛

و من هنوز شوکه ام از این واقعه که آیا حقیقت دارد ...

و هنوز منتظرم؛ و امیدوار که شاید اتفاق را من اشتباه فهمیده ام.

و یا خبری که بگوید اتفاق تغییر کرده است ...

و یا اتفاقی که آن بهترین را به من برگرداند،

نه مانندِ گذشته های دور که امکان ناپذیر است و ناشدنی،

بلکه مانندِ گذشته های نزدیک که گمان دارم شدنی باشد و ممکن ...

نمی دانم

خبر تکان دهنده بود و مهلک، و بسیار ناگهانی گفته شد، آنهم در شب قدر...

هر سه شب قدر از خدا خواستم که عوض کند آنچه رخ داده را،

اما انگار دعای از دهانم بالاتر نرفته است

...

.

.

.

پ.ن : در حال جنون به سر می کنم این روزهای سخت و طاقت فرسا را ...