دلتنگ، سرگشته، تنها ...


دلتنگ پدرم هستم، هر روز بیشتر از روز قبل. بغض نبودنش گلویم را می فشارد و با زور هم که شده، اشک را مهمان چشمانم می کند. نه فقط در نماز یا کنار مزارش، حتی در مترو و خیابان هم .

دلتنگ شده ام برای دادن یک لیوان آب به دستان لرزانش، دلتنگ شده ام حتی برای تشنج ها و زمین خوردن هایش، دلتنگ شده ام برای دلتنگی هایش برای دوستان رسیده به وصال، دلتنگ شده ام برای اشک ها و مناجات ها و نمازهای شبانه اش، دلتنگ شده ام برای راه بردن ویلچیرش، دلتنگ شده ام برای گرفتن دستش، دلتنگ شده ام برای ذره ذره وجودش ...

سخت است برایم در مقابل دیگران گریه کردن، اما انگار خواستِ من مهم نیست؛ مهم اشک است که می آید، به وقت و بی وقت، به جا و نابجا، و آنکه باید اشکهایم را پاک کند ......

هر قدم که برمی دارم، چشمانم را که برای خواب می بندم، از خواب که بلند می شوم، هرکاری که می کنم انگار بغضم بیشتر می شود، انگار دلم تنگ تر می شود و بی تاب تر، برای بودن با او

برای پیوستن به او

برای پیوستن به او

برای پیوستن به او

...

دلم هوای مشهد کرده، یادش بخیر، می شد سالی که پنج، شش بار میرسیدیم پابوسِ حضرت. حالا اما بیش از یک سال است آرزوی تنفسِ هوای حرم دارم. یاد صحن ها و رواق ها که می افتم، سینه ام تنگ می شود و دست و پایم به لرزه می افتد. دلم، روحم، روانم بیمارند؛ دردشان را فقط اوست که توان درمان دارد ...

در میان این دلتنگی ها و بغض ها، انگار بلاتکلیف تر از همیشه ام. نظم زندگی ام از دست رفته و افسارش از اختیارم خارج شده است. سرگشته و حیران مانده ام در این دنیا، که من کجای این دنیا هستم و به کدام سمتش باید بروم؟! روزها برایم به کوتاهی یک دم و شب ها به قدری عمری طولانی شده اند. و تنها چیزی که برایم باقی مانده، فکرهایی است بی انتها، بی نتیجه و سرسام آور. مسیر زندگی را گم کرده ام ...

.

.

.

پ.ن : بی ربط نویسی هم انگار شده عادت این ذهن مغشوش و خسته ....

پ.ن : همیشه پیش از آنکه حتی نیمی از حرفهایم را بنویسم، مهلت تمام می شود ...