این روزها فقط می خواهم از پدرم بنویسم


برای پدرم بنویسم

9 ماه گذشت

از حالا به فکر مراسم سالگرد هستیم

من اما دوست دارم خاطراتش را مرور کنم، بارها و بارها

9 یا 10 ساله بودم که برای اولین با پدرم به مغازه ای رفتیم تا برای من و خواهرم خوراکی بخرد، خیلی زحمت کشید تا با کمک کودکان و عصایش حرکت کند، مادرم دور نبود، اما پدر میخواست خودش بیاید، آآآآآآآآه، هنوز مزه اش زیر زبانم هست، فردا داستان را برای همه دوستانم تعریف کردم؛ با پدرم رفتیم خرید، برایم خوراکی خرید، خودِ بابا، خودِ بابا دست در جیب کرد و پول را داد. خیلی اذیت شد، اما سایه پدر را بر سرمان گستراند...

دبیرستان بودم که برای اولین بار با خانواده به همدان رفتیم. بعد از همدان، بسیار اصرار کرد به غار علیصدر برویم. چند بار گفتیم که شما نمی توانید بیایید. گفت شما که می توانید بروید. نمی دانم چند ساعت طول کشید دیدن غار. تمام وقت در پارکینگ، زیر آفتاب در ماشین نشست و منتظر ماند. وقتی برگشتیم، تنها چیزی که دیدیم لبخند شادی بود که روی صورت داشت. خوشحال بود از سفرِ خانوادگی ...

از کودکی تشنج هایش را دیده بودم. کم کم آشنا می شدم که چه باید کرد. هنوز کودک بودم یکبار که تشنج کرد. خواهرم از ترس به اتاقش پناه برد. مادرم من و برادرم را کنار برد و خودش برای کمک به پدرم رفت. ناگهان دستان پدر دور گلوی مادر قفل شد. مادرم زورش به دستان پدر نمی رسید. من و برادرم هم زورمان نرسید. مادرم کبود شده بود. از ترس رفتیم و دوتا از کاسب های محل را خبر کردیم. به دادمان رسیدند و مادرم را از مرگ نجات دادند. حال پدر که خوب شد، شرمندگی عذابش می داد. نگاهش را از مادر می دزدید، درد تشنج را ترجیح می داد به درد شرمندگی ...

در تمام عمر یک بار به خاطر دارم ایستاده نماز خواند. دنیا را انگار به من داده بودند. در تمام مدت نماز، روبرویش نشستم و نگاهش کردم. دعا دعا می کردم نمازش تمام نشود ...

تشنج که می کرد، آرام آرام صدا می زد، خدا را، حضرت زهرا سلام الله علیها را، امیرالمومنین علیه السلام را، سید الشهدا علیه السلام را، اباالفضل علیه السلام را ... . می گفتیم چرا بلندتر صدا نمیزنید که سریع برسانیم خودمان را؟ می گفت اذیت می شوید، از پله ها می دوید، خطرناک است. من با همین ها معامله کرده ام، خودشان به دادم می رسند ...

چندین بار در تشنج ها و پرت شدن ها، خطر از بیخ گوشش گذشت، از چند سانتیِ مغزش. هر بار با گریه می گفت: خدا، هرطور بخواهی مرا ببینی راضی ام، اما چرا نمی بری ام؟ دلم تنگ شده برای دوستانم ...

بارها می گفت شرمنده ام. شرمنده ام که توان پدری کردن ندارم. از پدرهای سالم، بیشتر پدری می کرد، اما بازهم شرمنده بود. شرمندگی اش، دیوانه مان می کرد. شرمندگی اش، هنوز دیوانه ام می کند ...

.

.

.

پ . ن : خاطراتش شیرین اند، اما آزارم می دهند، چون نبودنش را به رخم می کشند. و من هنوز منتظرم. منتظر لحظه ای که باز صدایش در خانه بپیچد ...