از خودم بدم اومده ...


تبدیل به آدمی شده ام که هیچ وقت حتی تصورش رو هم نمی کردم
مستاصل شده ام ...
باتلاقی در زندگی برای خودم درست کرده ام که هر لحظه بیشتر می بلعدم
تنها می توانم منتظر بمانم تا زمان، مرا به انتهای باتلاق ببرد و مرگ از این درد های عجیب راحتم کند ...
قدم به قدم اتفاقات را هر روز با خودم مرور می کنم؛
اشتباهی نکردم ... تنها نادان شده بودم ...
هنوز هم هستم ...
از نادانی خودم به تنگ آمده ام ....
خسته شده ام ...
سه روزه سر درد امانم رو بریده ...
واقعا یکی رو لازم دارم که براش درد دل کنم، خجالت نکشم از اینکه جلوش گریه کنم و همه گند هایی که زدم رو بگم ...
اون هم بدون اینکه قضاوتم کنه، دلداریم بده و بهم بگه که همه چیز درست می شه ...
.
.
.
.
.
پ . ن 1 : خودم کردم که لعنت بر خودم باد ...
پ . ن 2 : نمی دانستم زمانه اینقدر می تواند بیرحم شود ...