این روزها زیاد نیاز دارم به نوشتن....


حرف ها توی سرم رژه می روند، با همدیگر بحث می کنند و گاهی سر هم داد می کشند؛ آنقدر که این روزها بازهم به سر دردی شبانه روزی عادت کرده ام. میهمانی ناخوانده که هرگاه بخواهد می آید و تا خودش نخواهد نمی رود.

اما انگار دست به صفحه کلید می زنم، ذهنم خاموش می شود. کلمات را فراموش می کنم. در سرم سکوتی به قدمت ازل شکل می گیرد. سکوتی که گویا تا ابد ادامه خواهد داشت. مفاهیم هنوز جولان می دهند اما کلمات در گوشه و کنار پنهان شده اند. می ترسند از مکتوب شدن و به یادگار ماندن. شاید هم می خواهند خاطر آینده ام را مکدر نکنند.

اما من می گویم و می نویسم. با همین چند کلمه که برایم مانده است. می نویسم که آنقدر شانه برای گریستن و روح بلند برای باز کردن عقده نیافته ام که کم کم دارم انسانی دیگر می شوم. چند روز پیش دوستی می گفت انگار از همه چیز و همه کس بریده ای. جوابش را ندادم اما راست می گفت. دریافته ام که تنهایی بزرگترین آزمون ، و در عین حال بهترین، برای من است. باید همین گونه باشد ...

آموخته ام چگونه در پس لبهای خندان گریه کنم. یاد گرفته ام چگونه در مصیبت بار ترین شب زندگی، در محفلی شاد، خوشحال و خندان نشان دهم. با عمق جان درک کرده ام که دردِ من، برای من است نه برای دیگری، پس بازگو کردن معنایی ندارد ... باید از درون گریه کنم ... حتی از درون خرد شوم و بشکنم. هر چه هست باید درون آدمی بماند و برای همیشه در همانجا دفن شود.

و تو؛ تویی که همواره مخاطبم بوده ای ... برای تو همیشه نوشته ام ... انتظار دستان گرم و پر مهر تو را داشته ام ... اما تو هیچگاه نبوده ای .... یا خودت نخواسته ای یا روزگار؛ خدا می داند .... اما به هر دلیلی که نیستی، انگار نبودنت هم فوایدی دارد ...

پس نمی دانم دعا کنم برای بودنت یا برای نبودنت ... اما می دانم هر چه من دعا کنم، تفاوتی ندارد ...