ماه مبارک هم آمد ورفت ...


هر بار، هر مطلبی با هر موضوعی شروع می کنم، تو در ذهنم می آیی ...

تمام زندگی ام، افکارم و حتی اوهامم ارتباطی جدا ناشدنی با تو دارد ...

ماه مبارک هم آمد و رفت؛ دومین ماه رمضان در خانه ای که تو دیگر در آن نیستی،

و هنوز کوچکترین اشاره کافی است تا بغض ی عجیب اهالی خانه را زمین گیر و ساکت کند.

نمی دانم حکمتش را؛

بعد از رفتنت اما خیلی چیزها تغییر کرد ...

تقریبا همه چیز بدتر شد ...

گم کردم خودم را و هنوز هم پیدا نکردم

 

دلتنگ شده ام برای خودم، برای خودت، برای وزارتت .....

دلتنگ شده ام برای روزهای اول نبودنت، بی دغدغه و راحت برایت گریه می کردم، کسی خرده ای نمی گرفت ... الان اما حتی اجازه بغض کردن هم ندارم ...

محکوم م به قوی بودن، به تحمل کردن، به مرد بودن، به قوت قلب بودن

بگذریم .....

می خواستم از خودم بنویسم

از سرگشتگی ها و تنهایی ها و غفلت ها

اما تو همیشه مقدمی بر من، خوشا به حال من ....

چندی ست فهمیده ام زندگی بازیگری پلید بیش نیست، بازیگری که همیشه با بهترین چهره به سراغم می آید و سپس با خشن ترین تنهایم می گذارد در میان انبوهی دغدغه، فکر و خیال و ناآرامی ...

دیشب خواب عجیبی دیدم، نمی دانم آنچه در خواب دیدم چه بود، شیطان بود یا مامور قبض روح یا چیز دیگر

اما هرچه بود، در همان خواب قصد جانم را کرده بود انگار

نا آرامی هایم را خودت دریاب و تسکین بده

بازهم کلمات یاری نمی کنند دستان تشنه نوشتن را ...

 

والسلام