نمدانم چرا این روزها اینقدر خاطراتت در سرم رژه می روند.


یکی می رود و دیگری می آید. گاهی حتی یکی نرفته، بعدی می آید ... انباشته می شوند در اتاق کوچکی جلوی چشمانم. تک سکانس ها و صحنه ها پی هم می آیند و غم انگیزترین فیلم زندگی را برایم اکران می کنند. تصاویر روی هم انباشته شده اند اما هر کدام واضح و شفاف خود را به رخ می کشند. هر خاطره، نکته ای خاص دارد. نکته تمام خاطرات تویی، تویی که در هر خاطره، یک "من" خاص از خودت به نمایش گذاشته ای. تویی که در هر خاطری به نحوی جگرم را می سوزانی.

نبودنت قلبم را به آتش می کشد. راحتی های زندگی پس از تو، گذر عمر را سخت کرده است. می دانم که خودخواهم. می دانم که بودنت برای ما آرامش بود ولی برای خودت تنها درد بود. دردی که بی وقفه و هر لحظه، با عشق و لذت، جرعه جرعه سر می کشیدی. هر روز هم انگار تشنه تر می شدی و بیشتر طلب می کردی درد را.

هنوز انگار دلم آشوب است و جگرم خون از خنده هایی که می کردی هنگامیکه در میان زمین و آسمان مانده بودی، نه توان نشستن داشتی و نه توان برخاستن. نه میتوانستی فکری برای سرت بکنی که به دیوار نخورد و نه پایت را کنترل کنی که خسته نشود. اشک هایم را که می دیدی با خنده می گفتی: چون او می خواهد، پس عشق است...

نمی دانم کار درستی می کنم یا نه، اما زود به زود تصاویر رفتنت را مرور می کنم ... تصاویر ثابت و متحرکی که روز خداحافظی ات را نشانم می دهند. تنها وسیله ام برای جاری کردن سیل مانده در پس سدهای پلک همین تصاویرند. هرگاه خلوتی پیدا کنم، می خواهم خلوتم را با تو شریک شوم. می خواهم جزئی ترین اتفاقات و تصاویر در ذهنم برای همیشه واضح و روشن بمانند، از آن شبِ درد، از آن صبح جدایی، از آن خانه ابدی و از آن یادآوری های واپسین لحظات، اسمع افهم، یا حسن ابن علی اکبر ...

روز های اول به خواب هایمان می آمدی. آرامش مان خلاصه در همین خواب ها بود. هر روز دور هم جمع می شدیم و می شنیدیم چه گفته ای برایمان! اما مدتهاست انگار حتی لیاقت دیدنت در خواب را هم نداریم. انگار هم تو پاک تر شده ای و هم ما آلوده تر شده ایم. فاصله مان انگار بیشتر شده. اما شک ندارم هنوز هوای زندگی مان را داری. که اگر نداشتی، حتما وضعم خیلی خراب تر بود. گاهی صبح که بیدار می شوم، می دانم که خوابی دیده ام و می دانم که تو در خوابم بودی. اما هیچ چیزی یادم نمی آید. هر چه فکر می کنم حتی تک صحنه ای هم به یاد نمی آورم. اعصابم خرد می شود و تمام روز سرم درد می کند. سرم برای دیدن تو درد می کند. دلم برای دیدن تو پر می کشد. دعای همیشگی ام شده ای. از خدا طلب می کنم دیدنت را....

تو را بخدا، به حرمت پدر و فرزندی و به حقی که بر گردنم داری ...